Archive for the 'خاطرات خودم' Category

بیمار نابینا
مارس 19, 2008

پنجره بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یك اتاق بستری بودند. یكی از بیماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر یك ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تكانی نخورد و همیشه پشت به هم‌اتاقیش روی تخت بخوابد.
آنها ساعت‌ها با یكدیگر صحبت می‌كردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا [...]

جیرجیرک
اکتبر 23, 2007

جیرجیرک به خرس گفت که دوستت دارم و بیا با هم دوست بشیم. خرس گفت که الان وقت خواب زمستونیه  بذار وقتی از خواب پا شدم با هم راجع به این موضوع حرف می زنیم و دوست می شیم.
 
خرس خوابید و وقتی پا شد هر چی گشت جیرجیرک رو پیدا نکرد و با خودش گفت: [...]

یه داستان کوتاه
اکتبر 4, 2007

 
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش را شخم بزند اما اينکار خيلي سختي بود .
 
تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .
 
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
 
پسر عزيزم من حال خوشي ندارم [...]

عنوان نداره
سپتامبر 19, 2007

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش [...]