Archive for اکتبر, 2007

جیرجیرک
اکتبر 23, 2007

جیرجیرک به خرس گفت که دوستت دارم و بیا با هم دوست بشیم. خرس گفت که الان وقت خواب زمستونیه  بذار وقتی از خواب پا شدم با هم راجع به این موضوع حرف می زنیم و دوست می شیم.
 
خرس خوابید و وقتی پا شد هر چی گشت جیرجیرک رو پیدا نکرد و با خودش گفت: [...]

یه داستان کوتاه
اکتبر 4, 2007

 
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش را شخم بزند اما اينکار خيلي سختي بود .
 
تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .
 
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
 
پسر عزيزم من حال خوشي ندارم [...]